|
ناگفته های دل
|
||||
|
|
||||
گل من خبر نداری، دل گلدونت گرفته...
+
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:24 توسط سایه
|

به تو می اندیشم...
مثل پروانه به شمع
و تو هر لحظه که از من دوری
من،به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما
آه سرگردانم و تو خود می دانی واژه ی فاصله، یک فاجعه است
لحظه ها را دریاب. ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:6 توسط سایه
|

یاد تو هر لحظه با من است...
+
نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 23:24 توسط سایه
|

......... وچشم های خسته ات با من انگار حرف تازه ای دارند
انگار که می خواهی چشمانم دست از سر چشم تو بردارند
امروز از دستان سرد تو بوی جدایی هم که می آید
چشمان من روشن!
نگو که نه!
دستان تو تندیس اقرارند
بعد از تو دیگر شعرهای من رنگ غروب پرغم پاییزند
در قافیه های غزل هایم،غم واژه ها در حال تکرارند
رفتی و پس از تو به جا مانده حجمی پر از احساس تنهایی
هم صحبتان من فقط حالا،این سایه های روی دیوارند.
بر گرفته از دست نوشته های مهربانترین یارم<اصلان>![]()
+
نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 22:54 توسط سایه
|

به یاد تو...
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 19:55 توسط سایه
|

میان عابران تنها تر از من هیچ کس نیست...
کسی اینجا به فکر این غریبه در قفس نیست.دلم امشب برایت سخت تنگ است...
فقط در دستان گرم تو مردن قشنگ است...
دلم امشب به اندازه ی تمام دلتنگی های دنیا گرفته...

+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 0:37 توسط سایه
|

در آفتاب كمرنگ زندگي ام و پياده رويي كه نمي دانم به كدامين خيابان منتهي مي شود و در تلاطم شاخههاي بي برگ، زير چتري كه مرا از باران جدا مي كند،به دنبال نيمكتي مي گردم تا دوباره به ياد آورم همه آن روزهايي را كه با بوي تو و بي روي تو بي اعتنا از كنارم گذشتند... 
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 0:9 توسط سایه
|

اين روزها در سرزميني زندگي مي كنم كه در آن دويدن،سهم
كسانيست كه نمي رسند و رسيدن،حق كسانيست كه نمي دوند. با يك بغل ياس در كوچه ي انتظار به انتظار نشسته ام. تاشايد بيايي ،شايد، شايد... امشب چه بنويسم كه دگر انديشه هايم از ترس چشمان تو از زير قلم مي گريزند. وتنها خاطرات تو را،برايم به يادگارمي گذارند. اگر از تو ننويسم روحم، قلبم وتمام وجودم سرشار از ناگفته ها خواهد ماند. هيچ چيز جز نوشتن آرامم نمي كند.
مهربانم
+
نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 15:11 توسط سایه
|

به سلام ها دل نمي بندم،
از خداحافظي ها غمگين نمي شوم
ديگر عادت كرده ام به تكرار يكنواخت
دوري ودوستي خورشيد وماه.
+
نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 15:2 توسط سایه
|
