|
ناگفته های دل
|
||||
|
|
||||
حاصل سبزترین باور من،برگ زرديست كه از لاي
ورق هاي دلم مي ريزد.
مانده ام سخت غريب،ديگر از سبزترين حادثه ها
مي ترسم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 18:17 توسط سایه
|

امشب برات گقتم امشب برات گفتم امشب برات گفتم ولی بدون دوست دارم پیشم باشی و تنهام نذاری. امشب برات گفتم ولی امشب برات گفتم کنی. امشب برات گفتم امشب برات گفتم و گفتم و گفتم... ولی امشب چقدر سبک شدم،انگار یه کوله بار پر از بار از روی دوشم برداشته شد. امشب برات گفتم
تمام ناگفته های دلم را.
آن چه را که باید می گفتم ومی شنیدی.
نمی دونم تنهام می ذاری یا نه!
می دونم حالتو خراب کردم،می دونم دلت گرفت...
برات گقتم تا نکنه یه وقتی روی صداقتم شک
ولی نمی دونم بازم دوستم داری یا نه!![]()
ولی با این وجود بدون، دوست ندارم از پیشم بری...
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 23:24 توسط سایه
|

ضربان قلب من با صدای قلب تو می زنه...
+
نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 12:2 توسط سایه
|

چه بارانی است در بیرون این اتاق!
باران؟
ابرهای همه ی غم های تاریخ،
یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.
کسی نمی داند که در چه دردی وتبی
می سوزم ومی نویسم!
+
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 13:13 توسط سایه
|
